Late . . .

۲۸م آذر , ۱۳۸۵ , دسته بندي : آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت

حدس می‌زدم
که یکی از همین روزها،
یادم برود؛ همه‌چیز!

آن‌وقت دست‌ـم را تا آرنج فرو ببرم در مغرم
و تو را
- که به دیواره‌ها پناه برده‌ای -
غلغلک بدهم،
تا بخندی
و پیدات کنم…

درست حدس زدم بودم.
اما دیر…
دیرتر از آن‌که حواس‌ـم باشد،
خیلی وقت‌ـست که یادت رفته بخندی….

برچسب‌ها: , , , ,
You can leave a comment, or trackback from your own site. RSS 2.0

۵ comments

  1. ..... says:

    و گفتم روزی ـ چه کسی می خواهد تنهاییم را با او قسمت کنم

    پس همه جا سکوتی برقرار شد و از ان پس سکوت همدم تنهاییم شد .

    آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۰۵ ب.ظ

  2. S.M.H.T.H says:

    می گم کجا مغز رو آپ گریت می کنن ! ;) )

    آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۸:۳۹ ب.ظ

  3. K/-\LP/-\Kmarmolak says:

    ghashang bood ama ye chizio man motmaenam va oon inke hichvaght baraye shoro dir nist!
    makhsosan khandidan;)

    آذر ۲۹م, ۱۳۸۵ at ۱:۲۵ ق.ظ

  4. Mostafa says:

    شاید که غرق شده باشد
    یا باشیم

    آذر ۳۰م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۷ ق.ظ

  5. zartosht says:

    سلام فرهاد جان
    خیلی قشنگ بود

    دی ۱م, ۱۳۸۵ at ۸:۱۳ ب.ظ

Leave a comment