Late . . .

حدس میزدم
که یکی از همین روزها،
یادم برود؛ همهچیز!
آنوقت دستـم را تا آرنج فرو ببرم در مغرم
و تو را
- که به دیوارهها پناه بردهای -
غلغلک بدهم،
تا بخندی
و پیدات کنم…
درست حدس زدم بودم.
اما دیر…
دیرتر از آنکه حواسـم باشد،
خیلی وقتـست که یادت رفته بخندی….




..... says:
و گفتم روزی ـ چه کسی می خواهد تنهاییم را با او قسمت کنم
پس همه جا سکوتی برقرار شد و از ان پس سکوت همدم تنهاییم شد .
آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۱:۰۵ ب.ظ
S.M.H.T.H says:
می گم کجا مغز رو آپ گریت می کنن !
)
آذر ۲۸م, ۱۳۸۵ at ۸:۳۹ ب.ظ
K/-\LP/-\Kmarmolak says:
ghashang bood ama ye chizio man motmaenam va oon inke hichvaght baraye shoro dir nist!
makhsosan khandidan;)
آذر ۲۹م, ۱۳۸۵ at ۱:۲۵ ق.ظ
Mostafa says:
شاید که غرق شده باشد
یا باشیم
آذر ۳۰م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۷ ق.ظ
zartosht says:
سلام فرهاد جان
خیلی قشنگ بود
دی ۱م, ۱۳۸۵ at ۸:۱۳ ب.ظ