جلد پنجم من / صفحه اول / پاورقی سوم

نه آن سوی افق رفته ای با دسته ای ملافه سنگین
نه از دل آینه پریده ای سمت دریا
هر چه باشد تو پنهانی گشوده ای صفحات رنگین ات را
من به قاعده ی کرم های شب تاب حلقه ی تازه ای زده ام
برف اگر ببارد همپایش براده های آهنم
باران در من خصوصیت تکرار آوازهای در انتهای شب خیابان ها را دارد
بروم
اصلا من کیستم که گستاخ رو به روی قصد خارج شدن انرژی خورشیدی
از دایره های مکمل تو را دارم
من به حرام کردن گوشت های خودم شنواترم
به رفتن در مدح دلقکی که باز می شود می نوازد خود را با زور در مجلس بمباران روح

ای بابا حالا من چی بنویسم؟
خوب باید بگم که فکر نکنم گستاخی باشه
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست؟
اصلا من کیستم که گستاخ رو به روی قصد خارج شدن انرژی خورشیدی
از دایره های مکمل تو را دارم
تو دقیقا هموونی که باید این گستاخ باشی
مید انی که میتوانی
اما نمیکنی
فرهاد عزیزم
شعر قشنگی بود
امیدوارم که ازاون عبور کرده باشی
و خودت هم براده های گستاخی باشی که
همیشه در دل تضادهای روانه شیرجه بزنی
و باتلاش بی وقفه اونها را بشکافی
ستاره