شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵
گذر
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم…
ای بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم
۹ comments See also in
تراوشات, عاشقانه
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم…
ای بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم

نه آن سوی افق رفته ای با دسته ای ملافه سنگین
نه از دل آینه پریده ای سمت دریا
هر چه باشد تو پنهانی گشوده ای صفحات رنگین ات را
من به قاعده ی کرم های شب تاب حلقه ی تازه ای زده ام
برف اگر ببارد همپایش براده های آهنم
باران در من خصوصیت تکرار آوازهای در انتهای شب خیابان ها را دارد
بروم
اصلا من کیستم که گستاخ رو به روی قصد خارج شدن انرژی خورشیدی
از دایره های مکمل تو را دارم
من به حرام کردن گوشت های خودم شنواترم
به رفتن در مدح دلقکی که باز می شود می نوازد خود را با زور در مجلس بمباران روح
