…!

۱۹م مرداد , ۱۳۸۵ , دسته بندي : آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت
…حرف تازه ای نداشتم بزنم
! خفه شدم
برچسب‌ها: , ,
You can leave a comment, or trackback from your own site. RSS 2.0

۸ comments

  1. S.M.H.T.H says:

    من هم از خودم خفه شدم

    امشب خیلی غربیه فرهاد جان
    مراقب خودت باش دوست خوبم که دنیا خیلی می تونه برای تو خطر ناک باشه

    مرداد ۱۹م, ۱۳۸۵ at ۴:۲۷ ب.ظ

  2. setareh c says:

    نمیدونم چی بگم!!فقط
    بله
    مواظب باش
    و نورت را ول نکن

    مرداد ۱۹م, ۱۳۸۵ at ۵:۱۴ ب.ظ

  3. Mostafa says:

    من از نهایت شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی
    و از نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی
    برای من ای مهربان چراغ بیاور
    و یک دریچه که از آن
    به ازدهام کوچه ی خوشبخت بنگرم

    فروغ فرخزاد
    —-

    این مهم است که در اطراف ما چه می‌گذرد
    ولی از آن بسیار مهمتر
    نوع نگاه ماست و طرز برخورد ما با واقع‌شده‌ها
    و تاثیری که ما از حوادث می‌پذیریم
    نه تاثیری که حوادث بر جای‌می‌گذارند

    زنده باشید

    مرداد ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۴۸ ق.ظ

  4. zamini says:

    خموشید خموشید خموشی دم مرگ است

    مرداد ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۳:۱۱ ق.ظ

  5. setareh c says:

    نه من مرگ را باور ندارم
    .
    .
    اگر همواره دردرون سیر کنیم
    مرگ قطعی هست
    اما وای بروزی که
    خود را به بیرون قلاب کنیم
    دل را
    دل را
    به بیرون قلاب کنیم
    اون وقته که دنیا را
    ازدست ماخلاصی نیست

    مرداد ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۳:۱۹ ب.ظ

  6. ઈ♥n♥Z|☼| says:

    adamr0 bayd az chizayi ke nemigan shenakht :D
    s00k00t sarshar az nag0ftehast :D
    kh0da nak0ne kh0b :d

    مرداد ۲۱م, ۱۳۸۵ at ۱۰:۱۴ ب.ظ

  7. zartosht says:

    حرف تازه ای ندارم
    دل به خلوت تو بستم

    مرداد ۲۲م, ۱۳۸۵ at ۳:۲۴ ق.ظ

  8. SAHHHAR says:

    مرداد ۲۲م, ۱۳۸۵ at ۹:۲۶ ق.ظ

Leave a comment