شوخی بچه گانه

داشتم به این فکر میکردم به پسرکی که چشمانش را میبست تا بخوابد ، دخترکی که زل زده بود به چشمان پسر تا خوابش ببرد …/۰ پسر آرام دستانش را زیر سرش گذاشت و چشمانش جایی را میدید که سالها حسرت آنجا دیدن را خورده بود ؛ در امتداد چشمان پسر چشمان دختر آرام بسته شد و دوباره باز شد ، ولی این بار چشمانش صاف و آرام نبود بلکه مواج و پرطلاطم ؛ چند ثانیه ای نگذشته بود که دور چشمانش مانند کنار ساحل نمناک شده بود ./۰ پسرک آرام آرام لبخندی زد و چشمانش را بست !۰ دخترک فهمیده بود که بازی را برده ، یا شاید هم باحته ، بلند شد و دوان دوان ازاتاق خارج شد ، وقتی از کوچه خارج میشد ماشین سفید رنگی را دید که وارد کوچه شد ، بر نگشت و همان طور دوان دوان دور شد…./۰ بعد ها یکی میگفت دخترکی را دیده که گریان و پریشان خارج میشده …./۰ …./ دخترک دستانش را بالا برد ، نوری که از تیغه چاقو به صورتش میزد برایش لذتبخش بود! انگار برایش آن لحظه آشنا بود ، انگار یک بار دیگر هم همچین لذتی را چشیده بود …/۰ وقتی دستش را پایین آورده بود ، هنوز چشمانش را از روی قاب عکس بر نداشته بود که صدای آژیر ماشین سفیدی را شنید که قبلا هم شنیده بود …/۰ وقتی چشمانم را باز کردم ، او را ندیدم ، نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ولی یادم میاید در یک شوخی بچه گانه به خواب رفته بودم ، نگاهم رو به قابه عکس دوختم ، و چند ثانیه ای حسی ناب تمام وجودم را گرفت ، یاده شوخی بچه گانه افتادم ، ترسیدم … ترسیدم …. ترسیدم …..ولی انگار دیگر دیر شده بود ..، دیگر دخترک را ندیدم و چیزی که همیشه میدیدم زخمه روی دسته چپم بود که رگهاییم را قلقلک میداد ، و اون قابه عکس و صدای آژیر ماشینه سفیدی که همیشه از کنار اتاقم رد میشد!!۰ ……………………/ داشتم به این فکر میکردم ؛ کاشکی هیچوقت پیشنهاد ا« شوخی بچه گانه را نمیکردم کاشکی دیگر فکر نمیکردم!!!…/




asal kallepaz says:
dadashi, in font esh kheyli koochmooloo’e ..
man nemitoonam bekhoonam bokhoda..
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۵:۰۳ ق.ظ
S.M.H.T.H says:
Ú©Ø§Ø´Ú©Û ÙÛÚÙÙØª Ù¾ÛØ´ÙÙØ§Ø¯ ا« Ø´ÙØ®Û بÚ٠گاÙ٠را ÙÙ ÛÚ©Ø±Ø¯Ù Ú©Ø§Ø´Ú©Û Ø¯Ûگر Ùکر ÙÙ Ûکرد٠!!!…/
اÛÙ ÙکرÙکرد٠خÛÙÛ Ø®ÙØ¨Ù
ÙØ±Ùاد اÙÙØ¯Ø± Ùکر ÙÚ©Ù
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۵:۰۵ ق.ظ
ઈ♥n♥Z|☼| says:
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۹:۲۴ ب.ظ
setareh c says:
نه برعکس…. فکر کن
اما به جلو
شوخی بچه گانه با واقعیات جلوی رویت
آمیزش جدی و تلخی میگیره
فرهاد عزیزم
همیشه چالشها را باسر…طی کن
تامهاجم نباشی ,هممواره درخواب بسرخواهی برد
این تجربه یک نسل ویک تاریخ بوده که
خوابهای کودکانه
هرچند معصوم ..مثل خودت
اما درچنگ درچنگ شدن با
واقعیات همواره ماه عسل میدند
تو
که دیووونه هستی
بازهم دیوانه تر شو
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۰۹ ب.ظ
Mostafa says:
چون این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهانبندی از آن دریا کفی افیون
…
زمان در گذر است
و
بچهها بزگتر
ایکاش اینگونه شوخیها، بزرگ نشوند
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۵ at ۱:۵۸ ب.ظ