۰۵۳
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
صبر میکنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر میکنم
چشم دوخته به راه
صبر میکنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر میکنم
در بیخوابی
در کلافگی روزها
شعر گفتم برای ساعتها
برای دقایقی که خود را در غم نبودنت
آتش زدند
و سوزاندند
بابا که شدم …
به دخترم پول تو جیبی نمیدم، تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه …دور گردنم،موهاشم بخوره تو صورتم
در ِ گوشم پچ پچ کنه …
بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون …
موهاشو بزنم کنار، ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا میشم …
آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه،
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه…
زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،
آره بارون میومد خوب یادمه …
آره بارون میومد خوب یادمه،
یه غروب بود روی گونه هات،
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،
اما فرقی هم نداره،
کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست،
آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه …
خیلی سال پیش،
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست،
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات،
اونجا هم نشد بپرسم …
آره بارون میومد خوب یادمه
شیرها را
از سر در ِ مجلس پایین کشیدی
تا کلاغها بر آن برینند؟
جایی را که لیاخف به توپ بست
تو
به گه کشیدی